على اكبر دهخدا
1115
امثال و حكم ( فارسى )
عمرو در اين باب توقفى ميكرد . با وى گفتند كه فرمانبردارى امام عصر عين فرض است . گفت ولايتى را چون از دست دهم كه سنگ او فيروزه است و گياه او ريباس و خاك او گل خوردنى . عقد العلى . نظير : حبذا شهر نشابور كه در روى زمين * گر بهشت است خود اينست و گر نى خود نيست . و ماذا يصنع المرء ببغداد و كوفان * و نيسابور فى الارض كالانسان فى الانسان . على المرء ان يسعى و يبذل جهده * و يقضى إله العرش ما كان قاضيا . از العراضه . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . على اليدما اخذت حتى تؤدى . حديث . اقتباس . گفت پيغمبر كه دستت هرچه برد * بايدش در عاقبت واپس سپرد . مولوى . نظير : دست دست را مىشناسد . على بكوب همانست كه ديدى . اين مثل در جامع التمثيل قصهء دراز دارد . رجوع به : بد آنجا و به اگر زمين و زمانرا . . . ، شود . على بهانهگير . به كسى گويند كه بر هرچيز اعتراضى آرد و به هيچ امر دل خوش نكند . على قدر المصعد يكون السقطه . نظير : بس بلندى تو و ليكن درد و رنج * چون بيفتد بيشتر بيند بلند . ناصر خسرو . نردبان خلق اين ما و من است * عاقبت زين نردبان افتادن است هركه او يك پله بالاتر نشست * گردن او خردتر خواهد شكست . مولوى . عليكم بالاحمرين . حديث . نان و گوشت در غذا اصل و عمده است . عليكم بالحفظ لا بجمع الكتب . على عليه السلام . عليكم بالسواد الاعظم . حديث . رجوع به : ده مرو ده مرد را . . . ، شود . عليكم بحفظ السرائر فان الله تعالى مطلع على الضمائر . حسن بن على عليه السلام . عليكم بدين العجايز . حديث . عجوزى را پرسيدند خداى تعالى را چه دانستى گفت بچرخ خود كه تا دست بر آن دارم گردد و چون باز دارم بايستد . اقتباس : پس يقين در عقل هر داننده هست * اينكه با جنبنده جنباننده هست . مولوى . هم در اول عجز خود را او بديد * مرده شد دين عجايز برگزيد . مولوى . بىتفكر پيش هر داننده هست * آنكه با گردنده گرداننده هست . مولوى . چون نميداند دل دانندهاى * هست با گردنده گردانندهاى چون نمىگوئى كه روز و شب به خود * بىخداوندى كى آيد كى رود خانه با بنا بود معقولتر * يا كه بىبنا بگو اى بىهنر